چوپان دروغگو ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۳:۲۸:۶

روزی پسرک چوپانی بود که از یک گله گوسفند مراقبت می کرد. حوصله پسرک سر رفته بود و او تصمیم گرفت تا با اهالی ده یک شوخی بکند.
او فریاد زد: "کمک! گرگ! گرگ!"

اهالی ده وقتی صدای پسر را شنیدند با عجله به خارج ده برای کمک به پسر چوپان رفتند. وقتی به آنجا رسیدند از پسر پرسیدند: "گرگ کجاست؟"
پسرک چوپان بلند بلند خندید و گفت: "گولتون زدم. فقط می خواستم باهاتون شوخی کرده باشم"

چند روز بعد پسر باز هم این کار را تکرار کرد. فریاد زد: "کمک! کمک! گرگ! یه نفر کمک کنه!"
دوباره اهالی ده برای کمک به او شتافتند ولی وقتی به آنجا رسیدند باز هم متوجه شدند که پسر آنها را گول زده است. آنها خیلی از دست پسر عصبانی شدند.

یک روز،‌ واقعا یک گرگ وارد دشت شد و به یک گوسفند حمله کرد سپس گوسنفد دیگری را شکار کرد و همینطور گوسفندها را میدرید.
پسر به سمت ده دوید و فریاد زد:"کمک! کمک! گرگ! یه نفر کمک کنه!"
چوپان دروغگو
اهالی ده صدای او را شنیدند ولی اینبار خندیدند و با خود فکر کردند که این هم حقه دیگری است.
پسر به نزدیکترین ده رفت و گفت یک گرگ بع گوسفندان حمله کرده است. قبلا دروغ گفته بودم ولی اینبار راست می گویم!
بالاخره اهالی ده به سمت گله رفتند که ببینند آیا حقیقت دارد.آنها گرگ را در حال فرار و اجساد گوسفندان را روی علف ها دیدند.

وقتی کسی اغلب دروغ می گوید دیگر هیچکس حرف های او را باور نمی کند.

داستان مورچه و کبوتر ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۳:۲۷:۶

یک روز بسیار گرم، مورچه ای به دنبال آب می گشت. بعد از کمی جست و جو به چشمه آبی رسید. برای دسترسی به چشمه مورچه باید از علفی بالا می رفت. در هنگام بالا رفتن پایش لیز خورد و به درون آب افتاد.
داستان مورچه و کبوتر
اگر کبوتری که روی شاخه درخت یکه در آن نزدیکی بود نشسته بود او را نمی دید، مورچه حتما غرق می شد.
کبوتر به سرعت برگی از شاخه درخت چید و آن را نزدیک مورچه درون آب انداخت. مورچه خودش را به برگ رساند و از آن بالا رفت. برگ به آرامی به سمت خشکی رفت و مورچه روی زمین پرید و نجات یافت.

در همان حین یک شکارچی می خواست تا تور خودش را روی کبوتر بیاندازد و او را شکار کند.
مورچه به سرعت پای شکارچی را گاز گرفت و به خاطر احساس درد شکارچی تور را رها کرد و کبوتر خیلی سریع از محل گریخت.

نتیجه اخلاقی: تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

روزی روزگاری روباه حیله گر و بدجنسی زندگی می کرد. او عادت داشت با سایر حیوانات با نرمی و لطافت صحبت کند و قبل از اینکه آنها را گول بزند، اعتمادشان را بدست آورد.

یک روز روباه لک لکی را ملاقات کرد. او با لک لک دوست شد و مانند یک دوست خیلی خوب با او رفتار کرد.
خیلی زود، روباه لک لک را برای صرف غذا دعوت با او کرد. لک لک هم با خوشحالی دعوت او را پذیرفت.

نقاشی داستان روباه و لک لک

روز مهمانی فرا رسید و لک لک به خانه روباه رفت و در آنجا خیلی متعجب شد چرا که روباه به او گفت که نتوانسته آن طور که قول داده بود غذای مفصلی ترتیب دهد و فقط مقداری سوپ تهیه کرده است.
وقتی که روباه سوپ را از آشپزخانه آورد، لک لک دید که سوپ ها در ظرف های کم عمقی هستند.

لک لک بیچاره به خاطر منقار بلندش نتوانست سوپ بخورد اما روباه به آسانی همه غذایش را لیس زد و خورد. همینطور که لک لک غذا را با نوک منقارش لمس می کرد روباه از او پرسید "سوپ چطور بود؟ دوست نداشتی؟"

لک لک گرسنه جواب داد: "آه، خیلی خوبه اما من معده ام بهم ریخته، بیشتر از این نمیتونم بخورم!"

روباه گفت: "متاسفام که ناراحتت کردم".

لک لک جواب داد: "آه عزیزم، لطفا این حرفو نزن. من مشکل داشتم و نتونستم از چیزی که برام آماده کرده بودی لذت ببرم."

لک لک پس از تشکر از روباه او را برای صرف شام به خانه خودش دعوت کرد و سپس آنجا را ترک کرد.

روباه مکار و لک لک باهوش

روز موعود فرا رسید و روباه به خانه لک لک رفت. بعد از سلام و احوال پرسی، لک لک برای خود و مهمانش سوپ آورد،‌ آن هم در ظرفهای باریک و بلند. لک لک خیلی راحت توانست سوپش را به کمک منقار بلندش بخورد اما کاملا واضح بود که روباه نمی تواند.

لک لک پس از اتمام غذایش از روباه پرسید آیا از سوپ لذت برده است یا نه. روباه که مهمانی که برای لک لک ترتیب داده بود را به خاطر آورد و خیلی شرمنده شد و با لکنت گفت: "بـ..بـ..بهتره من برم. دلم درد می کنه."

روباه که به شدت شرمنده بود،‌ خانه لک لک را به سرعت ترک کرد.

نتیجه اخلاقی: بدی، بدی می آورد.

داستان غاز تخم طلا ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۱:۵۵:۷

غاز تخم طلا

یکی بود یکی نبود.
مردی بود که به همراه همسرش زندگی می کرد، این دو بسیار خوش شانس بودند چرا که غازی داشتند که برایشان تخم طلا می گذاشت.
اگرچه آن دو به اندازه کافی خوش شانس بودند ولی کم کم این فکر به سرشان زد که آنها به این زودی ها ثروتمند نخواهند شد.

آنها فکر کردند که اگر غازشان می تواند تخم طلا بگذارد پس حتما درونش باید از طلا ساخته شده باشد و اگر آنها بتوانند همه آن فلزات گرانبها را یک جا به دست بیاورند خیلی زود ثروتمند خواهند شد.
به همین خاطر مرد و همسرش تصمیم به کشتن غاز گرفتند.

اما، با باز کردن شکم غاز آنها متوجه شدند که داخل بدن او همانند سایر پرندگان است.

نتیجه اخلاقی: قبل از انجام هرکاری خوب فکر کنید.

 

 

داستان تاجر و الاغش ۱۳۹۹/۵/۱۶ ۸:۵۱:۵

داستان-تاجر-و-الاغ
یک روز زیبای بهاری، تاجری الاغش را با کیسه های نمک بار کرد تا به بازار برود و آنها را بفروشد. تاجر و الاغ کنار یکدیگر راه میرفتند خیلی نگذشته بود که به یک رودخانه رسیدند.

بدبختانه، الاغ لیز خورد و درون رودخانه افتاد و متوجه شد که کیسه های نمک که بر پشتش بودند سبکتر شدند.

تاجر چاره ای جز بازگشت و بار زدن دوباره کیسه های نمک بر روی الاغش نداشت. اینبار وقتی به کنار رودخانه رسیدند الاغ عمدا خود را درون رودخانه انداخت و دوباره باعث از بین رفتن همه کیسه های نمک شد.

تاجر متوجه حقه الاغ شد و اینبار که به خانه بازگشت به جای نمک بر پشت الاغ اسفنج بار زد.

الاغ احمق حقه باز راهش را پیش گرفت و هنگام رسیدن به رودخانه دوباره در آب افتاد. اما به جای اینکه بارش سبکتر شود، سنگینتر شد.

تاجر به او خندید و گفت : "ای الاغ احمق، دستت رو شد، تو باید بدانی آنهایی که بیش از حد زرنگی کنند گاهی اوقات کار دست خودشان میدهند."

12