داستان موش و شیر ۱۳۹۹/۵/۱۵ ۱:۵۱:۶

داستان-شیر-و-موش
یک روز وقتی که شیر، پادشاه جنگل، خوابیده بود، یک موش کوچک شروع به بالا و پایین رفتن از او کرد. این کار باعث شد تا شیر بیدار شود و پنجه بزرگش را روی موش بگذارد و دهان بزرگش را برای قورت دادن موش باز کند.
موش کوچک فریاد زد: "ای پادشاه عذر میخواهم! اینبار مرا ببخش. دیگر این کار را تکرار نخواهم کرد و هرگز هم این لطف و مهربانیتان را فراموش نخواهم کرد و چه کسی می داند شاید هم روزی بتوانم این کارتان را جبران کنم!"
 
شیر در مورد ایده موش که شاید روزی بتواند به او کمک کند فکر کرد و پنجه اش را از روی موش برداشت و به او اجازه داد برود.

چند وقت بعد، عده ای شکارچی به جنگل آمدند و شیر را گرفتند و به یک درخت بستند. بعد رفتند تا یک ارابه پیدا کنند تا بتوانند با آن شیر را به باغ وحش ببرند.
داستان-شیر-و-موش
درست در آن هنگام موش اتفاقی از آنجا عبور کرد. با دیدن شیر که در مخمصه افتاده بود به کمک او شتافت و طنابی را که شیر، پادشاه جنگل با آن به درخت بسته شده بود جوید. موش کوچک بسیار خوشحال از این که شیر را نجات داده بود گفت: "درست نگفتم؟"

نتیجه اخلاقی: کوچکترین الطاف به بهترین نحو پاداش داده خواهند شد.

12