داستان مورچه و کبوتر

۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۳:۲۷:۶

یک روز بسیار گرم، مورچه ای به دنبال آب می گشت. بعد از کمی جست و جو به چشمه آبی رسید. برای دسترسی به چشمه مورچه باید از علفی بالا می رفت. در هنگام بالا رفتن پایش لیز خورد و به درون آب افتاد.
داستان مورچه و کبوتر
اگر کبوتری که روی شاخه درخت یکه در آن نزدیکی بود نشسته بود او را نمی دید، مورچه حتما غرق می شد.
کبوتر به سرعت برگی از شاخه درخت چید و آن را نزدیک مورچه درون آب انداخت. مورچه خودش را به برگ رساند و از آن بالا رفت. برگ به آرامی به سمت خشکی رفت و مورچه روی زمین پرید و نجات یافت.

در همان حین یک شکارچی می خواست تا تور خودش را روی کبوتر بیاندازد و او را شکار کند.
مورچه به سرعت پای شکارچی را گاز گرفت و به خاطر احساس درد شکارچی تور را رها کرد و کبوتر خیلی سریع از محل گریخت.

نتیجه اخلاقی: تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز